تبليغاتX
اندیشه سبز
اندیشه سبز
برگزاری کارگاه آموزشی تغییر آب و هوا

 

کارگاه آموزشی "روشهای آموزش و ارتباط جهت آگاهسازی عمومی در زمینه تغییر آب و هوا" توسط دفتر طرح ملی تغییر آب و هوا و با همکاری شورای فرهنگی-آموزشی بریتانیا به مدت 3 روز از 29 بهمن لغایت 1 اسفند 1386 در سالن سرو سازمان حفاظت محیط زیست برگزار شد. مدرس این کارگاه آقای دکتر Jemes Hindson  بود و شرکت کنندگان نیز تعدادی از معلمان و نمایندگان تشکلهای غیردولتی بودند.

 

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 0:2 |

فاز جدیدی از تخریبات فضای سبز تهران توسط شهرداری مناطق آغاز شد.

هجوم عوامل عمران شهرداری منطقه 13 تهران به پارک معلم با ورود لودرها و فنس کشی بیش از 2000 متر مربع از محوطه شرقی پارک مذکور، حکایت ازتکرار تراژدی دیگری به دست عوامل شهرداری منطقه دارد .شهروندان نگران و معترض تهرانی با اعلام اخبار مربوط این تخلفات به دبیر خانه کانون در خواست اقدام فوری کانون وسایر سازمانهای مردمی جهت مقابله با این تعرض گردیدند،متعاقب این خبر گزارش دیگری مبنی بر تخریب و قلع و قمع  یک درختستان محله ای واقع در خ نهم سعادت اباد(جنب ساختمان نگین) توسط عوامل منطقه 2 شهرداری به دبیر خانه کانون واصل شد.بلا فاصله گروهی از اعضای کمیته فضای سبز کانون با مراجعه حضوری در محل  های مورد اشاره ،موضوع را تائید وگزارشات اولیه خود را جهت طرح موضوع به جلسه اضطراری شورای مرکزی ارسال نمودند

مهندس انصاری در تشریح موضوع به پایگاه خبری کانون گفت: پس از تایید، بلا فاصله موضوع به دفتر رئیس کمیته محیط زیست شورای شهر و مشاور زیست محیطی شهردارو مدیر عامل سازمان پارکها و مطبوعات  منتقل شد تا شاید اقدامی در خصوص توقف تخریب پارک معلم صورت گیرد .وی در خصوص فضای سبز منطقه 2 گفت،بیش از 140 درخت سرو نقره ای توسط شهرداری منطقه قطع شده است و کاری برای ان نمی توان کرد ،یک فرد مسئول در شهرداری منطقه 2 ضمن تایید این خبر در توضیح ماجرا گفت:کاربری این زمین فضای سبزنبوده و مالک زمین نسبت به اخذ رای از دادگاه  و تخریب اقدام نموده که البته منطقه جلوی ادامه کار را گرفته ، در حالیکه انصاری در پاسخ ضمن رد این ادعا تاکید کرد،کل منطقه پاک تراشی شده و چیزی برای جلوگیری نمانده است ضمن اینکه اگر ادعای شهرداری مبنی برکاربری زمین مذکور صحیح باشد اقدام شهرداری در تصرف غیر قانونی ملک شخصی افراد(با کاربری غیر فضای سبز )و اقدام به کاشت 150 اصله درخت سرو نقره ای و حداقل 6 سال هزینه نگهداری انها تخلف بوده و قابل پیگیری است.

دبیرکل کانون در خصوص پارک  معلم تاکید کرد مجوز تخریب ظاهرا توسط شهردار منطقه 13 راسا صادر واین دستور شهردار منطقه در تعارض با دستوراخیر دکتر قالیباف در خصوص ضرورت ممنوعیت اکید اینگونه تخریبات میباشد .انصاری تصریح کرد پارک معلم دارای 14000 متر فضا بوده که شهردار منطقه در نظر دارد با تخریب 2000 متر از فضای سبز موجود نسبت به ساخت ساختمان اداری شهرداری اقدام کند.

دبیر کل کانون با استناد به گزارش اخیر سازمان پارکها تصریح کرد ،مدیران سازمان علت کاهش حجم عملیات توسعه در سال اخیر را کمبود اراضی و افزایش هزینه زمین ذکر میکنند در حالیکه قادر به حفظ همین داشته ها هم نیستند ،حال اینکه این تخریبات در کنار تخریب بخشهایی از پارک خیام در منطقه 13 در هفته گذشته(جهت ساخت واحدهای اداری شهرداری) و سابقه هجوم به فضا های سبز شهری در منطقه1(پارکهای کودک ،ارمغان و...برای ساخت تاسیسات مترو)سبب نگرانی شهروندان مسئول از سیاستهای غیر اصولی و غیر مسئولانه شهرداری مناطق در کلانشهر تهران دارد.انصاری ابراز امیدواری کرد مجموعه مدیران مربوطه که با انها تماس حاصل شده وشخص شهردار تهران ضمن درک اهمیت موضوع با توقف این رویه رو به گسترش،مانع تخریب  پارک معلم گردیده وضمنا برخورد قاطع با مدیر خودسر در منطقه 13 را جهت اقناع افکار عمومی مد نظر قرار دهند. وی در پایان علت اصلی این وقایع را در فقدان مدیریت متمرکز بر فضای سبز شهر تهران عنوان و خواستار رسیدگی فوری شورای شهر تهران به این نقیصه شد.  

16 بهمن 86
 
 
|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 14:30 |

قطع سه هزار اصله درخت در جنگل های استان چهار محال و بختیاری

شهرکرد - خبرگزاری مهر: ایجاد 25 کیلومتر جاده در عمق بهترین جنگل های استان چهار محال و بختیاری باعث از بین رفتن سه هزار اصله درخت جنگلی شده است.

به گزارش خبرنگارمهر در شهرکرد، رئیس کل اداره منابع طبیعی استان چهارمحال و بختیاری پیش از ظهر امروز در جمع خبرنگاران در خصوص ایجاد25 کیلومتر جاده در عمق بهترین جنگل های استان چهارمحال و بختیاری و از بین رفتن سه هزار درخت گفت: حفاظت وصیانت از منابع طبیعی به عنوان منشور اساسی وظایف ماست و ریاست محترم جمهوری نیز به صراحت دستور داده که با هر کس یا هر مقامی که در تخریب این منابع اقدام نماید برخورد قانونی صورت گیرد.

منوچهر سرداری افزود: ما در این مورد تشکیل پرونده و آن را به مراجع قضایی ارائه داده ایم وامیدواریم با صدور حکم شایسته با افراد و مدیران خاطی را در هر مقامی، برخورد قانونی شود. 

وی در مورد جنگل های استان بیان داشت: 19جامعه جنگلی با63 گونه درخت و درختچه در استان چهارمحال و بختیاری وجود دارد که گونه های ان شامل بلوط غرب، بنه، شن، بادام،  نارون، افرا، زالزالک، داغدان، گلاب وحشی، دافنه  و... است.

 
 
|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 13:30 |

تصاوير تكان ‌دهنده مرگ‌ و مير دو هزار جوجه فلامينگو در تالاب بختگان
عمليات نجات جوجه فلامينگوهاي گرفتار در نمك در تالاب بختگان

عمليات نجات جوجه فلامينگوهاي گرفتار در نمك در تالاب بختگان

برای دیدن خبر و سایر تصاویر روی لینک پایین کلیک کنید.
http://www.isna.ir/main/NewsView.aspx?ID=News-980227&Lang=P

 

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه 27 مرداد1386 ساعت 10:47 |

در ادامه پروژه عبور خط لوله گاز از پارك ملي خجير

در ادامه پروژه عبور خط لوله گاز از پارك ملي خجير توافق 10 ميليارد ريالي براي

تخريب پارك ملي خجير و  قطعقريب الوقوع بيش از 30 هزار اصله درخت در منطقه سرخه‌حصار و جنگل‌هاي دست‌كاشت منطقه جاجرود

 

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=42688

 

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 22:27 |

خجير در آستانه حذف از فهرست پارك‌هاي ملي جهان
 

قديمي‌ترين پارك ملي جهان در آستانه حذف شدن از فهرست پارك‌هاي ملي جهان قرار گرفته‌است.

مشروح خبر در لینک زیر:

http://www.hamshahri.org/News/?id=28175

 

|+| نوشته شده توسط امید در شنبه 6 مرداد1386 ساعت 23:24 |

يك ساعت ويژه

 

مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

 

- سلام بابا! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

 

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار

 

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد؟

مرد عصباني شد و گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

 

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

 

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

 

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا!

بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

 

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 16:47 |

گفتگو با خدا

خوابيده بودم؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم. به هر روزي كه نگاه مي كردم، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، شيرينيها، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم.
 اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است. نگاه كردم، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند. روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، دردها، بيچارگي ها.

با ناراحتي به خدا گفتم:
«روز اول تو به من قول دادي كه هيچگاه مرا تنها نميگذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نميكني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم. چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني؟ چگونه؟»

 خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد. لبخندي زد و گفت:
«فرزندم! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخي و شادي، در گرفتاري و خوشبختي.
من به قول خود وفا كردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم،
هرگز تو را رها نكردم،
حتي براي لحظه اي،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني، جاي پاي من است، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم!!!»

 

|+| نوشته شده توسط امید در جمعه 11 خرداد1386 ساعت 3:23 |

اين خداوند است

آن روز يکي از گرم ترين روزهاي فصل خشکسالي بود و تقريباً يک ماه بود که رنگ باران را نديده بوديم، پرندگان يکي يکي از پا درمي آمدند و محصولات کشاورزي همه از بين رفته بودند، گاوها ديگر شير نمي‌دادند، نهرها و جويبارها همه خشک شده بودند و همين خشکسالي باعث ورشکستگي بسياري از کشاورزان شده بود.
هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسايي آب را به مزارع مي رساندند؛ خوب البتّه اين اواخر تانکر آبي خريداري کرده بوديم و هر روز در محل توزيع آب، آن را از جيره مان پر مي کرديم.
اگر به زودي باران نمي باريد، ممکن بود همه چيزمان را از دست بدهيم و در همان روز بودکه درس بزرگي از همياري گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه‌اي بودم.
وقتي در آشپزخانه مشغول تهيّه‌ي ناهار براي شوهر و برادرشوهرهايم بودم «بيلي›› پسر 6 ساله‌ام را در حالي که به سمت جنگل مي‌رفت ديدم. او به آسوده خيالي يک کودک خردسال نبود. طوري قدم برمي‌داشت مثل اين که هدف مهمي دارد. من فقط پشت او را مي‌ديدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسيار راه مي‌رود و سعي مي‌کند تا جاي ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقيقه اي از ناپديد شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با اين فکر که هر کاري که انجام مي‌داده ديگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندويچ‌ها را درست کنم. لحظه اي بعد او دوباره با قدم‌هايي آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و اين کار يک ساعت طول کشيد. با احتياط به سمت جنگل قدم برمي‌داشت و بعد با عجله به سمت خانه مي‌دويد. بالاخره کاسه‌ي صبرم لبريز شد، دزدکي از خانه بيرون رفتم و او را تعقيب کردم. خيلي مراقب بودم که مرا نبيند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمي انجام مي‌دهد و نمي‌خواستم فکر کند او را کنترل مي‌کنم. دست‌هايش را ديدم که فنجاني کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خيلي مراقب بود تا آبي که در دستانش قرار داشت نريزد. آبي که شايد بيشتر از 2 يا 3 قاشق نبود.
هنگامي که دوباره به جنگل رفت، دزدکي به او نزديک شدم، تيغ ها و شاخه‌هاي درختان با صورت او برخورد مي‌کردند، اما هدف او خيلي خيلي مهم تر از اين بود که بخواهد منصرف شود. هنگامي که خم شدم تا ببينم او چه کار مي‌کند، با شگفت انگيزترين صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوي بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بيلي به سمت آن ها رفت. دلم مي‌خواست فرياد بکشم و او را از آن جا فراري دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچي بزرگ را با شاخ هايي که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، ديدم که به طرز خطرناکي به بيلي نزديک شده بود، امّا به او صدمه‌اي نزد. حتّي هنگامي که بيلي دو زانو روي زمين نشست. تکان هم نخورد. روي زمين بچه آهويي افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج مي‌برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسيار بالا آورد تا آبي را که در دستان پسرم بود ليس بزند. وقتي آب تمام شد و بيلي بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت يک درخت پنهان کردم تا مرا نبيند.
هنگامي که به سوي خانه و به سمت شير آبي که آن را مسدود کرده بودم مي‌رفت، او را دنبال کردم. بيلي شير آب را تا آخر باز کرد و قطره‌ها آرام آرام شروع به چکيدن کردند و او همان جا، در حالي که آفتاب به پشت او شلاق مي زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره هاي آبي که به آهستگي مي‌چکيدند، دست‌هاي او را پر کند.
حالا موضوع برايم روشن شده بود. به خاطر آب بازي با شلنگ آب در هفته‌ي گذشته و سخنراني مفصّلي که درباره اهميّت صرفه جويي در مصرف آب از من شنيده، کمک نخواسته بود. تقريباً بيست دقيقه طول کشيد تا دستان او پر از آب شد، وقتي که بلند شد و مي‌خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالي که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسير خود ادامه داد. من هم با يک ديگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پيوستم. هنگامي که رسيديم، عقب ايستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهايي تيمار کند، زيرا اين کار او بود و خودش بايد تمامش مي‌کرد. من ايستادم و مشغول تماشاي زيباترين صحنه زندگي‌ام يعني سعي و تلاش براي نجات جان ديگري شدم. وقتي قطره هاي اشک از صورتم به زمين مي‌افتادند، ناگهان قطره ها، بيشتر و بيشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گويي خود خداوند بود که با غرور و افتخار مي‌گريست.
بعضي‌ها شايد بگويند که اين فقط يک اتفاق بوده و اين گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و يا شايد بگويند گاهي اوقات بايد باران ببارد. من نمي توانم با آن ها بحث کنم، حتّي سعي هم نمي‌کنم. تنها چيزي که مي‌توانم بگويم اين است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه‌اي کوچک که باعث نجات جان يک آهو شد.
اين خداوند است!
آيا تا به حال شده جايي نشسته باشيد و يک دفعه دلتان بخواهد براي کسي که دوستش داريد، کاري نيک انجام دهيد؟
اين خداوند است! او با شما صحبت مي‌کند. آيا تا به حال مستاصل و تنها شده ايد، طوري که هيچ کس نباشد تا با او حرف بزنيد؟ اين خداوند است! مي‌خواهد شما با او حرف بزنيد. آيا تا به حال شده است به کسي فکر کنيد که مدّت‌هاست از او خبري نداريد سپس، بعد از مدّتي کوتاه او را ببينيد يا تماس تلفني از جانب او داشته باشيد؟ اين خداوند است! هيچ چيزي به اسم تصادف و اتّفاق وجود ندارد.
آيا تا به حال چيز خارق العاده‌اي را بدون اين که آن را درخواست کرده باشيد دريافت کرده‌ايد در حالي که توانايي پرداخت هزينه آن را نداشته‌ايد. اين خداوند است! او از خواسته قلبي ما خبر دارد.
آيا فکر مي‌کنيد اين متن را تصادفي خوانده‌ايد؟ نه اين طور نيست. و اکنون اين خداوند است!
به خداوند نگوييد که چقدر توفان شما بزرگ و سهمگين است. به توفان بگوييد که خداوند شما چقدر بزرگ و توانا است.


منبع: مجله موفقيت

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 ساعت 9:24 |

دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
 
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت، تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
 
تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز؟ چه کار مي توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزارسال هم به کارش نمي آيد.
 
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و  گفت: حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.
 
زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود. مي تواند بال بزند او در آن يک روز، آسمان خراشي بنا نکرد، زمين را مالک نشد، مقامي بدست نياورد ، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند و بقول ننه مرجان چشم ديدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد.
 
لذت برد و شرمسار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد و فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:


امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود ...

 


|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 15:22 |